تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - عجب روزی بود امروز!
امروز یه اتفاق وحشتاکی افتاد تو بیمارستان که تن هممونو لرزوند
 واحد در حال پاس ما ICU اعصابه و شیفت عصره کارآموزی هامون ؛ خلاصه ساعت 4 و 10 دقیقه ای میشد که ما تازه می خواستیم بریم وا3 استراحت و چایی... ؛ که دقیقا زمان ملاقاتی بود این ساعت ، یهو دیدیم از بیرون بخش صدای همهمه و جیغ میاد اولش فکر کردیم دعوا شده اما صدای یه خانمی که با تمام وجودش فریاد می زد و می گفت بیاااااااااین بیرون!!! هممونو به سمت در خروجی کشوند ، در و که باز کردیم دیدیم از بخش بغلیمون که دقیقا چسبیده به بخش ما و راهروهای این 2 تا بخش مشترکه داره دود سیاهی میاد بیرون ، اینجا بود که فهمیدیدم بخش بغلی آتیش گرفته...
یهو فکر کنم کل همراهای بیمارای  3 تا بخش(یه بخش ارتوپدی هم تو راهروی مشترک هست) ریختن تو راهرو و فقط جیغ می کشیدن؛ حقم داشتن عزیزاشون تو بخش بستری بودن ولی از جیغ و داد اونا استرس شدیدی به ماها وارد شدا ؛ ماها هممون شروع کردیم به لرزیدن اصلا نمی دونستیم چیکار کنیم که تو همین حال استادمون کپسول آتش نشانی بخش خودمونو برداشت رفت بخش بغلی و برگشت بخش خودمون؛ بیچاره استادمون خودش می لرزید از ترس پرستارای بخش خودمون هم هول شده بودن و از استادمون می پرسیدن حالا ما چیکار کنیم برق و قطع کنیم؟ که بعدش یادشون اومد بیمارا همه دارن با ونتیلاتور نفس می کشن برق نباشه همه از دست میرن که دیگه برقم قطع نکردیم؛بعدش آتش نشانی اومد و  یه عالمه کپسول آوردن تا آتیش خاموش شد...
 پرسنل ریختن تو بخش و همه ی بیمارا رو بردن بخش ارتوپدی؛ خدا رو شکر همه جان سالم به در بردن هم پرسنل و هم بیمارا...

خیلی وحشتناک بود دلمون وا3 پرستارای اون بخش خیلی سوخت خودمونو که گذاشتیم جای اونا دیدیم واقعا چه شرایط سختیه بخوای تو اون اوضاع یه جوری موقعیتو منیج کنی که هم جون خودتو نجات بدی هم جون بیمارارو...

بیچاره همراهای بیمارا همشون داشتن گریه می کردن ؛ شوک خیلی بزرگی به اونا هم وارد شد ؛  یادم که میاد تنم می لرزه...

امروز یاد زمان جنگ افتادیم بیچاره پرستارای اون موقع چی کشیدن؟؟؟

بعدش که تو اون شلوغی ما دیگه از بخش خارج شدیم و رفتیم سلف چشمتون روز بد نبینه همش امروز جیغ و داد بود چندین نفر امروز فوت کردن و اجساد راهی سردخونه و اقوام شیون کنان دنبال جسد...

اووووووووف امروز دیگه شک داشتیم خودمون زنده برسیم خونه ؛ الان که نشستم دارم خاطره ی اتفاقای امروز و می نویسم خودمم باورم نمیشه صحیح و سالم نشستم دارم تایپ می کنم....

+ سوتی یکی از همکلاسیام : چه روزی بود امشب!!!












طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: روز پر خاطره،

تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 10:51 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان