تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - چی بگم آخه!
امروز صبح داشتم می رفتم دانشکده دیدم یکی از اهالی خیابونمون مرده و جلوی خونشون شلوغ بود به 2 طرف دیوار که نگاه کردم وحشت کردم؛ حدود 50 تا پرده تسلیت واسشون نصب کرده بودن(شایدم بیشتر از 50 تا می شد) و کلی هم مهمون داشتن اما همه خیلی عادی بودن حتی 1 نفرم ندیدم که حتی قیافه ی ناراحتی داشته باشه!!! من که نمی شناختم که بنده خدا چه کسی بوده اما مامانم گفته که حدود 1 سال میشه که مریض بوده و یه پیرزن بوده و بچه هاش همه خارج از کشور زندگی می کنند...
.
.

.
.
هــــــــــــــــــــــــــــــی تا وقتی زنده ه ایم به داد هم نمی رسیم از حال هم خبر نداریم و تو سختی ها پشت همو خالی می کنیم؛ ولی وقتی می میریم خونه هامون پر از مهمون میشه و دور تا دور خونه هامون پر از پرده های تسلیت...
.

.
.
حالم از این همه ریا به هم می خوره


طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: ریا،

تاریخ : سه شنبه 4 تیر 1392 | 12:38 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان