تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - بعد از مدتها...
سلاااااام به همه دوستای گلم
ببخشید واقعا بیشتر از یه ماهه خیلی نیستم؛کم سر می زنم بهتون و کم پست میذارم؛خیلی گرفتار بودم خیلی...
خدا رو شکر همه ی این گرفتاری ها بخیر گذشت :)

و اما کارآموزی هام شروع شده بازم گرفتار شدم
2 هفته اتاق عمل بودیم؛ اوایل که جراحی می دیدم واقعا وحشت می کردم بعد دیگه از هفته ی دوم خودمون می رفتیم سر عمل  عادی شده بود یه ذره؛ ولی در کل پرستار اتاق عمل شدن هم کارش سخته و سنگین...

و اما از امروز 2 هفته بخش کودکانیم؛ هم دوست دارم با بچه ها کار کنم هم خیلی سخته کار کردن باهاشون؛ از روپوش سفید ما می ترسن همین که سمتشون میریما داد و جیغ می کشن که خاله تو رووووووووووو خدااااااااااا نــــــــــــــــــــــــه!!!
دیگه مگه ما می تونیم حالیشون کنیم که باهاشون کار نداریم...
 آخی ولی خـــــــــــلی گناه دارن؛ واقعا اعصاب آدم خرد میشه بچه ها درد می کشن؛ این ترم هم چون همه ی بخش های کودکان میریم و اولین روزی بود که گروهمون 2 باره به هم پیوست و ما کلی از دیدن هم ذوق زده شده بودیم و خوشحال بودیم استادمون گفت نمی خوام روزتون و خراب کنم کلا نرفتیم دیدن بچه ها...

و اما یه اتفاق خیلی خوشحال کننده ی دیگه برای گروهمون خانم چ بود که مجددن استادمون شد، یعنی خیــــــــــــــــلی این استادمون خیـــــــــــــــلی خانم نازنینیه؛ یعنی هممون عاشقشیم امروز از دیدنش اینقدر خوشحال شدیم که در پوست خودمون نمی گنجیدیم، مطمئنم این واحد واحد پرباری برای ما خواهد بود در حالی که بهمون خیلی هم خوش خواهد گذشت


و اما امشب تولد بابامه؛ واقعا دیگه امشب افتخار دادم خودم کیک تولدشو پختم هه هه

+ تولــــــــــــــــــــــد 47 سالگیت مبااااااااااااااااارک بابا جونم؛بابت همه زحماتت ممنون
تو تنها مردی هستی که من عاشقشم




طبقه بندی: خاطرات، تبریک،
برچسب ها: بعد از مدتها، تولدت مبارک بابا،

تاریخ : شنبه 12 مهر 1393 | 10:36 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان