تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - ناگفته های دلم
واحد کودکانم گذشت؛ خانم "چ" که ذوق کرده بودیم از اینکه استادمون بود فقط 3 روز در هفته با ما بود و 3 روز در هفته رو خانم "پ" میومد؛ نمی دونین چه پدری در آورد از ما خیلی واحد پرباری بود اما به نظرم سخت گذشت ؛ دوستای ترم بالاییم که الان دیگه فارغ التحصیل شدن و دارن طرحشونو می گذرونن می گفتن همش بهم که ترم 7 خیلی بهتره و ترم 8 خیلی سنگین؛ الان با اینکه یه ماهه کارورزی هامون شروع شده رسیدم به حرفشون!!!
از فردا باید برم همودیالیز؛ این از همون بخشای ویژه اس که من خیلی دوس دارم

***
هیچکسی جز یه بچه ی دیالیزی نمی تونه مزه ی واقعی پفیلا و چیبس و با تمام وجودش درک کنه!!!
بعضی وقتا همین لذت های کوچیک زندگیمون آرزوی بزرگ خیلی از آدم های دیگه اس، لذت هایی که اصلن شاید هیچ وقت بهشون هیچ توجهی نمی کنیم و اصلن به طور ناخودآگاه از وجودشون بی خبریم!!!
من خودم عاشق پفیلام ولی هیچ وقت پفیلا رو با لذت و هیجان "حدیث" نخوردم، اینقدر تند و هول و البته با لذت پفیلا می خورد که من فقط چند دقیقه نشستم و تماشاش کردم و از خودم پرسیدم: مائده تا حالا شده خوردن پفیلا آرزوت باشه ؟؟؟
خیلی زندگی زیباتر میشه جای غر زدن و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان و دنیا و ناامیدی و... به خاطر وجود همین لذت های به ظاهر کوچیک زندگیمون روزی صدهزار بار خداوند رو شکر بگیم...
واقعا سلامتی نعمت بزرگیه که خیلی از آدما از وجود چنین نعمتی غافل اند و قدرشو نمی دونن...

***
روزهام خیلی شاد و پر از امید می گذره؛ حال خوبی دارم؛تا همین چند ماه پیش از بزرگ شدن می ترسیدم؛ اصلن فکر می کردم هنوز تو بچگیم موندم؛ فکر می کردم توانایی رویارویی با زندگی و آینده رو ندارم، یه حس ترس تو وجودم بود همش، اما الان احساس می کنم خیلی بزرگ و از نظر فکری پخته شدم؛ احساس می کنم می تونم از پس هر چیزی بر بیام؛ زندگیم قشنگ تر شده؛ این حالمو؛ این احساساتمو، این زندگیمو؛این آرامشمو؛ آرزوهام و این "خودمو" خیلی دوست دارم...







طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: خودمو دوس دارم،

تاریخ : جمعه 25 مهر 1393 | 09:20 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان