تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - یهویی...
خیلی وقت بود از رفتاراش می فهمیدم دوس داره من زن داداشش بشم
همیشه با زبون بی زبونی می گفت و من خودمو میزدم به کوچه علی چپ ؛ یعنی تقریبا همه ی بچه های گروه بیمارستان فهمیده بودن یه چیزایی تو سرش هست!
تا اینکه ترم آخر شد و  تو واحدای آخر وقتی بالا سر یه بیمار بودیم اومد گفت ما اخر هفته می خوایم بیایم خواستگاری !!!
بیچاره بیمار هنگ کرده بود خیره شده بود به ما بدبخت و منم ترکیدم از خنده تو اون لحظه فقط تونستم بخندم ؛ خیلی استرس داشت اصلا می لرزید بعد از اینکه گفت و یه ذره آروم شد گفت مائده خدا رو شکر من همین یه دونه داداشو دارم چقدر سخته خواستگاری کردن :)
منم به خونوادم گفتم و اومدن خواستگاری!
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد!
با اینکه خیلی فکر کردم و سنجیدمش؛ ولی بازم سریع بود...
من فکر میکردم خواهرش دوسم داره خواسته من زنداداشش شم؛ اما واقعا نمی دونستم 3 ساله دلش گیر کرده...
تصمیم نهاییمو وقتی گرفتم که دیدم واقعا از نظر اخلاقی خیلی شبیهیم؛ اینقدر شبیه که حس می کنم نیمی از وجود خودمه ؛ اصلا بعضی وقتا خودمون تعجب می کنیم که اینقدر علائق و سلیقمون شبیهه!!!
من هنوزم باور نمیشه جدی جدی دارم وارد یه زندگی جدید میشم...
ولی چیزی که از خدا می خوام اینه که آرامشمونو هیچ وقت ازمون نگیره و این علاقه و عشق بینمون باشه همیشه...
برامون دعا کنین دوستای گلم




طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: شروع یه زندگی جدید، خیلی دوسش دارم،

تاریخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | 12:38 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان