تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - دایی کوچیکه هم قاطی مرغا شد:))
بـعـــــله........بالاخره آخرین فرزند مجرد مامان بزرگ و بابابزرگم هم سر و سامان گرفت...دائیم حدود 6-7 سال از من بزرگتره و با هم بزرگ شدیم...این 3-4 سال اخیر هی همه بهش گیر می دادن ازدواج کنه همش بهانه های بنی اسرائیلی می آورد!!! هی همه اصرار می کردیم و این دایی جان ما انکار!!! الان که به گذشته و به حرفاش فکر می کنم کلی بهش می خندم...وا3 هر کسی که خواستگاری می رفت کلی بهانه می آورد و آخرشم خودش جواب منفی می داد!!!
فکر نکنم خود قوم بنی اسرائیل هم مثل دائیم حرفه ای باشه...
دلالیشو داشته باشید :
یکی زیاد حرف می زد؛ خیلی پررو بود خوشم نیومد.......یکی اصلا حرف نمی زد فکر کنم مشکل ذهنی داشت!!!...یکی ...یکی...یکی....یکی....( دوستان عزیز به دلیل مسائل فرهنگی و اخلاقی مجبور شدم بقیه دلایل و بهانه ها رو سانسور کنم)
بعد قاطی می کرد می گفت من اصلا زن نمی خوام!!! یه روز نشستیم گفتم باهاش صحبت کنم ببینم دردش چیه؟؟؟ چرا اینقدر ناز می کنه؟؟؟ گفتم خب دائی جان من بگو چرا نمی خوای زن بگیری؟؟؟ میگه می دونی چیه مائده زنا پیچیده ان...ازشون می ترسم...بعله من که قانع شدم شما رو نمی دونم.....
خیـــــــــلی جالب بود خواستگاری هر دختری که می رفت و بعد خودش جواب منفی میداد همون دختر بعد از نهایتا یک تا دو ماه شوهر می کرد!!! دیگه اسمشو گذاشته بودم داماد خوش قدم...حیف شد کلی نقشه کشیده بودم براش.... فکر کنم میلیونر میشدم اگه نقشه هام می گرفت
دیگه مادر بزرگم دید داره بوی ترشیده شدنش همه جا می پیچه از استراتژی های خاص مادرانش استفاده کرد و دائیم که مثلا ناراضی بودش رضایت داد...

هفته پیش که رفته بود خواستگاری بعدش اومد خونه ما و یه جوری وانمود می کرد مثلا زیادم راضی نیس...به جان خودم همش ادا و اطوار بود، اصلا تابلو بود از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید... همش از خونواده زنش و همسر آینده اش با خوشحالی صحبت می کرد و می خندید...

من نوشت 1: دائی مهدی عزیزم انشاءالله خوشبخت بشی و به پای هم پیر شید...

 


طبقه بندی: تبریک،
برچسب ها: دائی کوچیکه،

تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 | 03:49 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان