تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - قاطی پاتی نوشت!
1. گروه 7 عزیز امیدوارم همیشه تو زندگیتون موفق باشید، عـــــــــــــــــاشق صداهای تک تکتونم...خییییییییییییییییییییلی ممنون بابت آلبوم فوق العاده "دوست دارم"...بودن تو کنسرت شما یکی از آرزوهای منه...امیدوارم همیشه سلامت باشید تا صدای زیباتون به گوش همه جهانیان برسه...

http://www.playsong.ir/wp-content/uploads/2013/08/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85.jpg

2. انتخاب واحد داره کم کم شروع میشه!!! فقط یه ترم دیگه مونده وا3 تو یه کلاس نشستن...دلــــــــــــــــــــم خیـــــــــــــلی تنگ میشه وا3 کلاسمون...وا3 همه همکلاسیام...وا3 دانشکده امون...حتی وا3 سلف و غذاهای دانشگاه...وا3 شریک بودن تو شادی و غم هامون...وا3 استرس ها و دغدغه هامون...حتی وا3 گیر دادنا و ساز مخالف زدنای استادا...وا3 شیطنتامون...واسه سوتی هامون...کـــــــــــــلا وا3 دوران دانشجویی دلـــــــــــــــــم تنگ میشه خیییییییییییییییییییییییییییییلی...نمی دونم بعد از این 3 ترمی که تموم شد زندگی هر کدوممون و به کدوم سمت می کشونه...ولی می دونم فقط 3 ترم دیگه مونده تا پایان بی خیالی و سرخوشی...بعدش زندگی وا3 هممون خیلی جدی میشه!


3.از خودم راضی نیستم، این چند ترم اصلا درست و حسابی درس نخوندم...زندگیم بلاتکلیف شده، نمی دونم چیکار کنم؟ یه دلم میگه بعد این 3 ترم اول برو 2 سال طرحتو بگذرون و توی همون طرح درساتو خوب بخون وا3 ارشد تا "ویژه" بخونی...اما مامانم میگه درس بخون دیگه طرح نری یه ضرب بری ارشد بشینی اگه بری طرح درگیر کار و زندگی میشی دیگه سختته درس بخونی...از یه طرف مامانم راست میگه اما از طرف دیگه من خییییییییییییلی دوست دارم "ویژه" بخونم...بقیه شاخه ها رو دوست ندارم...


4. خونه تکونیمون تموم شده...وقت آن شد که یه تکون اساسی به زندگیم بدم...از مرداد ماه "فقط" خوردم و خوابیدم...حس می کنم تبدیل شدم به یه آدم بی خاصیت!!! از امروز "باید" شروع کنم به مرور درسا... کلاسا شروع بشه میرم رو ویبره


5
.خدایا نشانم دادی که حسرت چیزی یا کسی رو نخورم...خدایا ممنونم ازت...خدایا آنقدر دلم رو بزرگ کن و بهم بیاموز که داشته هایم را به رخ آنان که ندارند نکشم تا مبادا کسی حسرت مرا بخورد...
خدایا آرزومه 2 تا بال بهم میدادی...تا باهاشون پرواز می کردم و رو ابرا می رقصیدم...بعدش از اون بالا کوچیک بودن این دنیا رو می دیدم و هیچ وقت فراموش نمی کردم دنیا چقدر کوچیک و بی ارزشه!!!
خدایا کاش یه اطوی مغز داشتم و هر از گاهی مغزمو اطو می کشیدم تا شاید یه ذره از پیچیدگیم کم شه!!!




طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: قاطی پاتی،

تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1392 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت
نمایش نظرات 1 تا 30

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان