تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - کارآموزی بیمارستان اعصاب و روان...
قبل از این که کارآموزیم شروع بشه خونواده ام کلی سفارش می کردن که تو بخش مواظب باش ، تو گروه باش ، با استاد باشین و از این حرفا...
اما من وا3 این چیزا خیلی نگران نبودم چون با وجود داروهای آتیپیک خیلی بیمارهای خطرناک نداریم...
بیشتر نگرانی های من و بقیه ی دوستانم نوع برخورد و کلا کار تو این بخش بود، چیزی که واضح بود این بود که توی بخش های با بیماری های جسمی با بیمارانی رو به رو بودیم که تمرکز و تفکر نرمال دارن ، به خاطر همین معمولا خیلی راحت می خندیدیم...اخم می کردیم...از همه مهم تر خیلی راحت آموزش میدادیم و حتی گاهی امر و نهی می کردیم...اما اینجا قضیه فرق داره ؛ تو یه کتابی خوندم حتی ممکنه بیمار اعصاب و روان سر خاروندنتم به خودش بگیره ...
روز اول که فقط اساتید فرم شرح حال و توضیح دادن...
روز دوم رفتیم بخش...
از بدو ورود بخش تفاوتهایی اساسی با همه بخش هایی که تا حالا رفته بودیم داشت...در ورودی بخش آهنی بود که قفل شده بود و  ورود و خروج رو نگهبان کنترل می کرد...استیشن پرستاری کامل با شیشه  و آهن بسته شده بود و بیماران از طریق 2 منفذ دایره ای شکل با پرستارا ارتباط برقرار می کردن( البته ورودی استیشن باز بود)...اتاق های بیماران در نداشت، بیماران آزاد بودن توی هر اتاقو تختی که دوست دارن باشن و تخت ها نه شماره داشتن و نه اسم!!!
بیمارا آزاد بودن که تو بخش ها حرکت کنن و خیـــــــــلی سیگار می کشن!!!
اولش استاد با یه بیماری مصاحبه کرد که ما ببینیم و یاد بگیریم...بیمار آقایی 33 ساله بود و لیسانس حقوق داشت و ارشد حقوق مدنی هم قبول شده بود...استرسو حالتهای یه بیمار اعصاب و روان و هممون توی رفتار این آقا دیدیم و...
بعدش پرونده ها رو خوندیم...هر کدوم از بیمارا ماجراهای خاص خودشون رو دارن و معمولا پرونده هاشون تعجب برانگیزه، برای بعضی هام دل آدم می سوزه و متاسف میشه و ...
استادمون همیشه میگه:
همه ماها ممکنه تو فشار های متعدد زندگی و استرس کم باریم و جامون با این بیمارا عوض شه... البته عوامل زیادی تو ایجاد بیماری های اعصاب و روان نقش دارن!!!
وقتی رفتیم وا3 بازدید از بخش اکثر بیمارا با استادمون سلام و احوال پرسی گرم می کردن و من و دوستام همچنان مبهوت به بخش بیماران نگاه می کردیم و بیمارا هم دنبالمون راه می افتادند و اتاق به اتاق همراهیمون می کردن که این حالت یه جوری بود واسمون...
نمی دونم چرا برعکس اینکه استادا می گفتن روزهای خوبی در این بخش خواهید داشت و ترم بالایی ها هم می گفتن این بخشا جالبه اما من خوشم نیومد ...
شاید چون هنوز اونقدر ماهر نیستم تو مصاحبه و 2 روز اوله رفتم و ارتباطی با بیماران نداشتم این حس و دارم...هنوز یکم استرس تو وجود هممون هست در مورد نحوه مصاحبه و هدایت تکلم بیمار و ....
خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه تا پایان این دوره...





طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: خاطرات،

تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392 | 07:16 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان