تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - سوتی های من :))
امروز غروب رفتم دارو خونه تا شامپو بخرم یهو یه دختری دیدم که واسم آشنا به نظر میومد ، بعد دیدم داره می خنده اومد جلو باهام سلام و علیک گـــــــــــرم می کنه ؛ بعدش یادم اومد که از همکلاسی های دوره پیش دانشگاهیمه!!! خلاصه شروع کرد به صحبت و گفت تو پرستاری می خونی دیگه نه؟؟؟ من یکم جا خوردم از این حرفش آخه من حتی اسمش یادم نبود!!! ای خدا یعنی هیچی ازش جز این چهره اش یادم نبود...این جزء اون دوستایی بود که خیلی با هم صمیمی نبودیم اما خب معمولا اینجور دوستا من و خوب یادشونه ، نمی دونم چرا؟؟؟
خلاصه منم دیدم خیلی ضایع اس خودم و زدم به اون راه... گفتم تو چی می خونی؟؟ گفت کاردانی نرم افزار خوندم و بعدش وا3 ازدواجش تبریک گفتم و ازش خداحافظی کردم و زدم بیرون
حالا هی درگیرم از غروب که اسمش چی بود آخه؟؟ هر چـــــــــــی فـــــــــــــکر می کنم یادم نمیـــــــــــــــــــاد



طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: سوتی،

تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت
نمایش نظرات 1 تا 30

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان