تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - یه خاطره از بچگی+یه سوتی :)
یادمه کلاس پنجم ابتدایی بودم قرار بود تو یه روز همه ی بچه ها با خودشون سیب بیارن مدرسه که مسابقه برگزار بشه؛ یعنی قرار بود معلممون یه نخ به سیب آویزون کنه  و بگیره تو هوا تا ما سیب و دندون بگیریم تو هوا
خلاصه بنده به آقای پدر روز قبل از مسابقه گفتم بابا فردا مسابقه اس سیب بخر، پدر جان هم رفت سیب خریدااا؛ یعنی هنوز اون سیبا تو ذهنمه اندازش دقیقا 2 یا 3 برابر صورتم بودن، چشمتون روز بد نبینه روز مسابقه معلم سیب و با نخ آویزون کرد؛ سیب دور سرم می چرخید منم دور خودم می چرخیدم؛هی می چرخیدم و می چرخیدم
بچه هام می گفتن مائده ...مائده هی هی اینجوری:
فکر کنم یه 3-4 دقیقه سیب دور سرم و من دور خودم چرخیدم!!!
شما بگو یه دونه خراش ؛ یه دونه خط هم این سیبه برنداشت
هی از اون موقع از بابام می پرسم آخه با چه اعتماد به نفسی سیبای به اون بزرگی خریده بودی؟؟؟!!!
همه بچه ها خودشون رفته بودن سیب خریده بودن اندازه یه گردو؛راحت کل سیب رفت تو حلقشون...والااااا

امروز یه سوتی دادم در حد چی بگم آخه؛ همچین دل بچه ها قبل از امتحان شاد شد تا 2 ساعت می خندیدن وا3 خودشون؛ نمره های واحد مدیریت اومد اونوقت من اصلا انتظارشو نداشتم خیلی نمرم پایین شد یعنی تو این 6ترم تا حالا یه همچین نمره ای نگرفته بودم
خیلی جدی فیگور گرفتم حالا بیشتر دوستام حدود 8-10 نفر بودن با جدیت به دوستم میگم من دیروز کلی فکر کردم به نمرم آخه من میان ترمشو خیــــــــــــــــلی خوب داده بودم چرا اینقدر کم شدم!!!
دیدم بچه ها 2 ثانیه همه اینجوری نگام می کنن

بعد از چند ثانیه همه با هم منفجر شدنااااااااا؛یهو راهرو رفت رو هوا
من اینجوری:
دوستام: مائده میان ترم دادیم مگه ما؟؟؟ اون که کنسل شده بود!!! کدوم میان ترم نکنه فقط از تو میان ترم گرفت استاد؟؟؟
بعد فکر کردم دیدم ای وای اون میان ترم روان بود خوب داده بودم؛ ای خدااااااااااااا قاطی کردم
نمی دونید چقدر جدی حرف زدم همه فکر کردن واقعا میان ترم دادیم؛ هه هه هنوز خودم یادم میاد می زنم زیر خنده



طبقه بندی: خاطرات،

تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان