تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - مهدکودک
این ترمو با 2 روز کارورزی توی مهدکودک شروع کردیم؛البته در اصل 8 روز بود که به دلیل بارش برف و تعطیلی اجباری برنامه ها به هم ریخت و فقط 2روز فعلا رفتیم مهد کودک و 6 روز باقی مانده رو یا اواخر اسفند میریم و یا تیر ماه تو ماه رمضون!!!
خیـــــــــــــــلی این 2روز خوش گذشت، بچه ها خیلی بامزه و شیرین زبون بودن؛ بودن کنار این فرشته ها به هممون احساس خوبی می داد

دلم می خواست این 8 روز پشت هم می رفتیم مهدکودک اما خب نشد از فردا باید بریم اورژانس مسمومیت
بچه ها رو خیلی دوست دارم چون :
ساده ان
زبون و دلشون یکیه
معصومن
در عین کوچیکی قلبشون دریاس
زود می بخشن
زود فراموش می کنن
زود آشتی می کنن
راحت اعتماد می کنن

زودباورن
وقتی دروغ میگن از قیافشون معلومه
دعواهاشونم قشنگه
و در یه جمله تو دنیای بچگیشون از ما آدم بزرگا خیلی بزرگ ترن!!!

من نوشت : دوستان چرا هیچ کدوم از نوشته هامو لایک نمی کنین؟ من غصه می خورم...


طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: مهدکودک،

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان