تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - قاطی پاتی نوشت!
1. یعنی مثل کزت داریم تو بخش کار می کنیم؛بعضی وقتا اینقدر کار زیاده همش داریم می دوئیم! Smiley     
آخرش دیدگاه مردم و داشته باشین:
امروز قبل از ظهر تا رفتم وا3 بیمارم تاریخ سرمش و عوض کنم میگه:
باز بیکار شدین اومدی سمت من؟ باز اومدین تست و آزمایش رو من انجام بدین از استادتون نمره بگیرین؟ رو ما آزمایش می کنین نه؟هی همین جوری یه سره حرف می زد...

 البته مثلا داشت شوخی می کرد اینا رو با لحن شوخی می گفت!
خیلی خودمو کنترل کردم که نخندم فقط گفتم نه فقط تاریخ سرمتو عوض کردم، با شما کاری ندارم!
بیچاره تا از کنارش رد می شدم پا میشد می نشست فکر می کرد می خوام یه پروسیجر روش انجام بدم!
این بیمار اولین کسی بود که من خماری رو توش دیدم؛ تازه فهمیدم وقتی یه آدم معتاد دست به هر کاری می زنه تا به خودش مواد برسونه وا3 چیه...خماری واقعا وحشتناکه؛ خدا همه ی معتادین و نجات بده ایشالا

2.امروز یه دختر بچه ی دبیرستانی رو آورده بودن که 10 تا کلونازپام به قصد خودکشی خورده بود فقط وا3 یه پسری که دوسش داشت؛ واقعا متاسف شدم ای کاش اون موقعی که داشت اینکار و می کرد یه ذره فکر می کرد ببینه آیا اون پسر هم حاضره به خاطر این دختر خودشو بکشه؟؟؟اصلا ارزششو داره؟؟؟
البته چیز مهمی نبودا همین که اومد بچه های ما همه ی کاراشو کردن و معدش و شستشو دادن احتمالا تا فردا مرخص میشه...

3. و اما چند عدد پسر جوون(بیست و چند ساله) هم از دیروز همینجوری داره بر تعدادشون اضافه میشه که خودکشی کردن به خاطر یه دختر؛ یکی نیس به این پسرا بگه آخه دخترا از پسرای ضعیفی که به خاطر یه دختر خودکشی می کنن متنفرن!!! و هیچ وقت یه همچین پسری رو وا3 زندگی انتخاب نمی کنن!

اوووووووووف چرا اینقدر پسرای امروزی ضعیفن آخه حال آدمو بهم می زنن خودکشی می کنن با چه قرص های وحشتناکی مثل قرص برنج!!!
شانس بیارن و زنده هم بمونن عوارض همچنان در راه است...
یادمه ترم 4 که بودم تو بخش توراکس یه پسر 24 ساله با دوست دخترش بحثش شده بود و خودکشی کرده بود؛ کلا در اثر مصرف قرص به مغزش آسیب شدید وارد شده بود و شده بود یه تیکه گوشت رو تخت بیمارستان!
هیچ وقت این از یاد هیچ کدوم از بچه های گروهمون نمیره!
مادرش اشک می ریخت و خواهرش زنگ می زد به دختره و گوشی رو میذاشت رو گوش این پسر تا صدای دختر و بشنوه، همین که صدای دختر و می شنید عکس العمل نشون می داد و آه می کشید...
مطمئنم آهش از سر پشیمونی بود...

4. ببخشید من بازم هی از خودکشی حرف زدم...سرتون درد گرفت.








طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: قاطی پاتی نوشت،

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1392 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان