تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - خاطرات
1.بعضی از آدما چقدر به آدم مهربونی و عشق میدن آدم از بودن در کنارشون احساس خوبی پیدا می کنه...
دیروز یه بیمار مسنی داشتیم که عمل چشم داشت صبح که رفتم تو اتاقا تا تعداد کلی بیمارا دستم بیاد بهش سلام گفتم اینقدر منو ناز کرد احساس کردم یه دختر کوچولو ام
خیـــــــــــلی مهربون بود بعد عمل دوستم ازش فشار گرفت بالا بود دوستم بهم گفت منم یه بار دیگه ازش فشار بگیرم وا3 اطمینان؛ 2 باره که ازش فشار گرفتم تو یه حالت نیمه هوشیاری بود دستشو بالا آورد و  گفت دستتو بده بهم؛ منم دستامو بهش دادم یهو دستامو بوسید
یعنی خیلی خجالت کشیدماااااااااااا اینقدر که دوست داشتم ذوب شم
بعدش گفت به زبان گیلکی :  ازم راضی باش
منم بهش گفتم خدا ازت راضی باشه حاج خانوم من که کاری نکردم

2. دیروز گفتم وا3 اولین بار که تو این بخشیم حجاب کامل بگیرم و برم بخش؛ حالا من امروز افتخار دادم حجاب کامل گرفتم فقط از دو طرف صورتم چند
تار مو بیرون بود استاد :
مائده موهاتو میندازی تو یا قیچی بیارم کوتاهش کنم قیافشم اینجوری:
من:
ای خدا بقیه دوستام موهاشون کامل بیرون بود هیچی نگفت بعد به من گیر داد

بهش گفتم استاد من که امروز با حجابم بعدش تو دلم گفتم اصلا حقته آدم حجاب نگیره هااااااا جنبه نداری
به چند تا تار موی ما دانشجوهای پرستاری گیر میدن اونوقت دانشجوی پزشکی دیدم با ساپورت کرم شکلاتی اومده بخش!!!


3.میگم وقتی بچه های الان و می بینم با خودم میگم من یا بچگی هام خیلی خنگ بودم یا این بچه ها خیلی پیشرفت کردن!!!
یه بیمار داشتیم دیروزکه یه دختربچه ی 7 ساله بود پولک لباسش رفته بود تو گوشش رفته بود اتاق عمل درش بیارن!بعد عمل رفتم ازش فشار بگیرم دیدم خیلی لاغره به زبون بچگانه شروع کردم باهاش حرف زدن و گفتم غذا بیشتر بخور جون بگیری یهو گفت : نه من نمی خوام چاق شم!!! می خوام وقتی هم بزرگ شدم مثل شما لاغر باشم؛ شما لاغری!!!

من به معنای واقعی کلمه اینجوری:
خداییش من 7سالم بود نمی دونستم رژیم غذایی چیه؟؟ تناسب اندام چیه؟؟اصلا به چاقی و لاغری کسی توجه نمی کردم!!! بچه ی 7 ساله حرف از تناسب اندام می زنه خداااااااااااایــــــــــــــــا

4. من نمی دونم چرا هر جا که میرم وا3 همه شبیه یکی هستم اصلا دیگه دارم کم کم اسم خودمو میذارم "زن 1000 چهره"

مخصوصا وا3 همراهان بیماران ؛ امروز خیلی باحال بود یه خانی از همراها یهو اومد دستم و گرفت از اتاق کشید بیرون گفت یه چند لحظه بیاید کارت دارم ؛ آقا من ترسیدم گفتم خدایا چیکارم داره دیدم میگه شما بیمارستان الزهرا هم میاید؟؟؟ من گفتم آره یکی دو بار اونجا اومدم، دیگه نذاشت من حرف بزنم گفت آره من تو رو میدیم میومدی اونجا!!! من اینجوری:
به جان خودم من اولین بار بود می دیدمش؛ خلاصه تا اومدم براش توضیح بدم که خانم من دانشجوام گفت می دونم تو استیجری(دانشجوی پزشکی)!!!
من بازم اینجوری:
تا اومدم بگم خانم من استیجر نیستم؛ من اینترشیپ پرستاری ام گفت هوای مریض منو داشته باش؛ تو دلم گفتم اووووووووووف همین و می خواستی بگی؟!!!

ولی دیگه دلم نیومد چیزی بگم گفتم باشه حواسم بهش هست!!!
دعا کنید عاقبتم مثل "مرد 1000 چهره نشه"

من نوشت: دوستان ببخشید این روزا کم تر بهتون سر میزنم؛ هر روز بیمارستانم میامم از خستگی بیهوش میشم؛ ایشالا جبران می کنم


طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: قاطی پاتی،

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 10:10 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان