تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - روزهای زندگیم...
امروز یکی از همکلاسی هام می گفت بچه ها برای ارشد دارین می خونین؟ من می خوام بخونم...یکی دیگه می گفت من می خوام برم نخبگان ثبت نام کنم...منم گفتم می خوام بعد از طرحم ارشد بگیرم!!!

هر جوری فکر می کنم خیلی بهتره بعد از طرح ارشد بگیرم؛2 سال کار می کنم و کار عملیم خوب میشه علاوه بر کار عملی خیلی چیزا رو تو کار به چشم می بینم و ملکه ی ذهنم میشه و بعد این 2 سال هم حداقل می تونم وارد رشته ی پرستاری ویژه بشم؛نمی خوام مثل بعضی از ارشدای دانشکده ی خودمون بشم که انگار فقط کتابو حفظ کردن!

اگه از همه ی اینها هم بگذرم من دیگه خسته شدم؛یعنـــــــــــــــــی واقعا خیلی خسته شدم؛ خسته شدم از درس خوندنا، از کلاس نشستن ها،از امتحان دادنا و ...دلم استراحت می خواد ، شاید اونایی که چند سال پشت کنکور موندن و بعد وارد دانشگاه شدن الان خیلی انگیزه داشته باشن اما منی که یه ضرب از دوران دبیرستان دانشگاه نشستم؛منی که تا اونجایی که یادمه همه ی زندگیم درس بود و درس بود و درس، دیگه حوصله ندارم،دلم تغییر می خواد؛دلم می خواد مسیر زندگیم کمی متفاوت بشه...

من نوشت1: فیلد بهداشمون امروز به پایان رسید، 2 هفته روستا بودیم و کلی خوش گذروندیم،خیلی روستای قشنگ و باصفایی بود، یه هفته هم مرکز بهداشت شهری بودیم...از شنبه واحدای بخش بیمارستانیمون شروع میشه؛اووووووف تو این 3 هفته اینقدر  تنبل شدیم خدا بخیر بگذرونه از شنبه چطوری بخوایم کار کنیم


من نوشت 2: امروز گفتیم مخ استاد و بزنیم که دیگه فردا تعطیلمون کنه آخه 2 روز پیش گفته بود باید 5شنبه بیاید...
خلاصه امروز جمیعا خواهش کردیم میشه فردا رو تعطیل کنی استاد عزیز آیا؟؟؟
استاد: بچه ها من به شخصه نمی تونم فردا رو تعطیل کنم!!!
همه ی بچه اینجوری:
استاد ادامه داد: اما فردا هر کسی نیومد غیبت نمی خوره!!!
جمیعا اینجوری شدیم:

استراتژی رو داشتین؛ به گونه ای غیر مستقیم گفت  فردا نیاید خخخخخخخخ

من نوشت 3 : خوشحالم که تونستم بنویسم...


طبقه بندی: خاطرات، دلنوشته،
برچسب ها: روزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان