تبلیغات
ناگفته های دلــــــــــــم - دست نوشت...
هی یه چند روزه می خوام پست بذارم وقت نمیشه
کلا این روزا خیلی کم تر وقت می کنم بیام نت؛ صبح ها که بیمارستانم، بعد از ظهر هام یه عالمه درس دارم دیگه ساعت 11 شب میشه میرم تو کما از خستگی
ببخشید دوستان به خاطر همین خیلی کم تر میام پیشتون و بهتون سر میزنم ؛ ممنونم با اینکه کم میام اما به من لطف دارید و به این آشیونه سر می زنید

و اما 4 روزه که رفتیم بخش اورژانس؛ سوچور(بخیه) زدن یاد گرفتم کلی خوشم اومد ( البته فقط یه بار زدمااا)دلـــــــــم می خواد بازم سوچور بزنم اما دیگه نمیشه فقط هر کدوممون 2 روز اتاق عمل سرپایی بودیم؛
سرپرستارش خیلی باحال بود بهمون یاد داد؛ اول که خود سرپرستار اومد سوچور بزنه بهم گفت برو دستکش استریل بپوش بیا بهم کمک کن من فکر کردم فقط قراره کمکش کنم یهو گفت خوب نگاه کن باید الان خودت بزنی ؛ من اینجوری :
پارگی خیلی عمیق بین انگشتای پا بود وااااااااای سوزن گیر و دستم گرفتم اما پاهام می لرزید؛ دستامم انگار قدرت نداشتن، ولی برای اولین بار بدم نبود تجربه ی جالبی بود ...
اون روز با خودم فکر کردم ای کاش میشد خیلی چیزای دیگه هم سوچور زد مثل :
دل هایی که می شکنه...
غرور هایی که می شکنه...
حرمتهایی که می شکنه...
و....

ناگفته نماند چون بخش ترومای اورژانسیم صحنه های وحشتناک زیاد دیدم؛ خیلی از آدما به طرز وحشتناکی آسیب دیده بودن...
جاداره یه خدا قوت به همکاران فوریت پزشکی بگم خیلی زحمت میکشن این بیمارا رو منیج می کنن به عنوان اولین نفراتی که با این بیماران مواجهه میشن...

بی ربط نوشت : ظاهر بین نیستم اما بعضی از خانما واقعا شورشو در آوردن، این همه اسلام وا3 زن ارزش قائل شده این همه از عزت نفس و کرامت زن حرف می زنه... بعضی وقتا از جنس خودم بدم میاد...


ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
گر نکاری گل من
علف هرز در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است










طبقه بندی: دلنوشته، خاطرات،
برچسب ها: سوچور،

تاریخ : پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : maede | حرف دلت

  • سیستان منت
  • خدشه
  • ریه
  • پایگاه صاحب زمان